تبليغاتX
قصر یاس

دلم گرفته است هر چه تاریکی را

در اغوش مرگبار سکوت چون جوجه گنجشکی بی ازار کز کرده

و پاهایم داربستی برای جسم بی روحم

گونه هایم را تر می بابم و دستانم را لرزان از سرمای چشمانت

بر وجود زمانه چنگ می زنم و عقده های کور را مچاله میکنم

در خلوت همان جای دنج

که هیچکس سر نخی از من پیدا نخواهد کرد

در اعماق ابی سرد چشمانت

قلبم را به دار خواهم اویخت

تا عبرتی باشد برای سادگی لبهایم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 12:35 PM  توسط غزل | 

از پس ایینه های مکدر زمان سلامم را ببین ای عزیز که غبار الودومحو به سویت می اید

اینک که پس از سختی کار روزانه خستگیها را به دست یک تشک کهنه می سپاری

و به امید رسیدن به ارزوهای طلایی لبخندت را به فرداها می سپاری من به تومی اندیشم

به توکه لحظه لحظه زندگیم را ربوده ای

به توکه سراب راهم را دریا شدی

به توکه تمام وجودم پر زتوست و تیک تاک قلبم نام توست

اری به تومی اندیشم

که تنهایی ات تک سوار غریبی های من شد

به توکه از هوای بارانی چشمانت فرار کردی و به سیلاب دلم پناه اوردی

ای تنها! به شهر غربت نشینان دلم خوش امدی ...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:32 PM  توسط غزل | 

نمی دانم امشب که از دیار اشتی سر دراورده ام و از گل امید صحبت به میان . توکجای و در چه حالی؟!

اما امشب هر کجا که هستی دلم هوای نفست را کرده است دلم هوای بهاری نگاهت را منتظر است

امشب که در تاریکی حرفهای ناگفته غرق شده ام به یاد قایق دستانت بیگدار به اب می زنم و ناشیانه نفس میکشم

وعکس زلال چشمانت را در اب می بینم .

دلم می خواهد امشب قاصدکی شوی و از پنجره دلم وارد شوی انوقت احساسم تورا خواهد دید وسلامت خواهد داد .

ای گل همیشه بهار توبهترین یادگار بهاری در هوای پاییزی دلم چگونه تو را فراموش کنم

دلت همیشه بهاری....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:31 PM  توسط غزل | 

جاده اسم من و فریاد می زنه              میگه امروز روز دل بریدن ...

به طرف انجا که اسم مرا فریاد زدند به راه افتادم به یک جهت وبه یک صدا می اندیشیدم

وانکه مرا فریاد زد یا یک سراب دست نیافتنی بود یا یک حباب توخالی که تنها برخوردش

با زمان صدای مرگ را به گوش می رساند یا...!

به انجا رفتم به طرف صدا اما صدا ..ان صدا..تنها صدای که مرا فرا می خواند ومدام

مرا به طرف خود می کشاند .میدانید چه بود ؟؟

تنها صدای یک برگ مرده بودکه جسم بی روحش را بر روی موزائیک شکسته زمان میکشاند

وسکوت را می شکست

اری او مرا صدا نمی کرد تنها با حرکت مکرر خود حرف "سین "را تکرار میکرد

و ایا این ابتدای سکوت بود یا انتهای ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:18 PM  توسط غزل | 

زندگی یعنی چه ..؟

زندگی یعنی عشق یا که یک نفرت دیرینه و زرد

زندگی یعنی چه؟

زندگی هر چه که هست باید انرا چون سیب زد به دندان وخورد

زندگی هر چه که هست باید انرا اموخت

در کنار یک عشق یا که بی ان بودن

اما باید نگذشت از کنار حوض ان

زندگی را باید در وجود یک گل یا که در نای نی

یا به پرواز پرستوی دید

اری اری زندگی را باید در

"ز"زندانی در "نون"نان خوردن در "دال"دیوانگی در "گاف"یک گل دید

یا که در پای یک یاور دید!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 4:21 PM  توسط غزل | 

زندگی شاید نگاه سرد یک معشوق باشد که از پشت بلور حسرت سنگین وبی رحم زمانه

به جستجوی نیم نگاهی از عاشق خود در کنار مهربان شمعی ست.

زندگی چیست؟که عاشق را می اموزد که بگریزد که اشک الود و نالان ز صفحه بگذرد

از عشق خاموش معشوق !.که خاکستر فرو ریزد چنان شمع تب الود.

به لب غمها چو دود اغشته سازد و یک لحظه دم خود را فروداده لب از لب نگشاید

چرا که این غم عشق است و او میداند این غم را همه پاسخ ندارند

که باید عاشقی کرد وفرو ریخت چویک شمع تب الود و به جا ماند فقط مشتی زخاکستر

مقصر کیست اینجاکه یک پروانه می سوزد به گرد شمع سوزان

شمع عاشق ولی پشت نقاب پنجره...!

...و پژمرده گل تماشا می کند این قصه را

که می بایست در اغوش شمع او می بود و بس ...!

این اشکها که اینک تداعی می کند بر پنجره غصه یک عشق . که باید پاسخش گوید ؟!

که باید این غم کهنه بشوید از جدار قلب او .که باید مرحمش باشد ؟ برایش نای نی باشد

بنالد همرهش باشد؟؟...که باید....!!؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 4:20 PM  توسط غزل | 

زندگی یعنی خون دل خوردن اولش غم و اخرش مردن

براستی این جادوی روزگار چه اورد بر سر مان

که خود رافریفته این مکان عشرتی کرده ایم

براستی که دانست قصه پر غصه مان را وکه دید

خاکستر تاریک تنهای مان راو که خورد با ما

دود سوختن و ساختن را

دریغ و صد دریغ از ما که فریب خورده روزگار نامرادیم

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 10:28 PM  توسط غزل | 

دلم می خواهد حرف تو را کتاب قانونی برای زندگی ام سازم

دلم میخواهد تو را به جای تاریخ و اجتماعی در مدارس تعلیم دهند

نام تورا به جای فرمول جبرو حساب بر پای تخته نویسند

که تو از صد کتابچه تاریخ پر تجربه تر و از صدها جغرافیا پربهاتری

تو معلم صبری و گذشت.. قیاس توبا کتاب بس اشتباه است

که زبان کتاب در برابر تو خاموش است .تو ایه احسانی

ای کسی که زندگی بی تو صفای ندارد ای که در این مزرعه حامی من بودی

تو را ارج مینهم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 10:17 PM  توسط غزل | 

اگر سنگینی وتاریکی دلم را بر تو صاعقه بار فریاد زدم

اگر سپیدی روزهای شیرینت را با قلموی نادان خود ندانسته سیاه و تار کردم

اگر غنچه نشکفته روی لبهایت را با تندی کلامم بسته و با دستانم انرا در نطفه کشتم

اگر امید چشمانت را نا امید کردم و از ارزوهایت روی برگرداندم

اگرتمنای نگاهت را پاسخ نگفتم اگر نفهمیده قصد ویرانی تو را داشتم

اگر خانه دلت را اتش زدم

اگر طعم تلخ غم را بارها به تو چشاندم و خود دیوانه وار بیننده غم اشکهایت بودم

ای غریب اشنایم ! خوبی و انسانیت .جوهره قلب توست ...

مرا به پاس تمام مهربانیهایت ببخش

که تو تنها گل یاسی هستی که درزیر برف و بوران قلبم برایم باقی مانده ای

ای امید ارزوهای دست نیافته ام....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 10:15 PM  توسط غزل | 

نمیدانم از کجا شروع کنم !

براستی قصه عشق را از کجا باید شروع کرد ؟

چه کنم که از عشق تا به حال انچه اموخته بودم حق باریتعالی بود!

و امروز قرار بر هم خورد و تو هم شریک معشوقه ما شدی

اما بر تو نامه نوشتن مشکل است قلم من ناتوان است که درسی را بنویسد

که تا به حال از هیج معلمی نیاموخته

و من تا به امروز عشق زمینی را اینگونه در وجود خود نپرورانده بودم

و نمی دانم این نهال جوان تا به کی می رود ؟!

ولی من امروز می خواهم برایت پیانوی عشق را بنوازم

که نت ان نشات گرفته از تارهای دلم است و این تارها را تا به حال هیچکس

کوک نکرده جز چشمان توانای تو

و میدانم که این ظرافت اهنگ تا اعماق اسمان فرو خواهد رفت

تا انجای که قلب اسمان به تپش خواهد افتاد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 10:13 PM  توسط غزل |